شعر آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

شعر حالا چرا

شعر معروف آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ یکی از غزل های مشهور سید محمدحسین بهجت تبریزی معروف به شهریار است.

ماجرای عشق شهریار و سرودن شعر ولی حالا چرا

شهریار در روایتی که منسوب به او است، از قصه عشق دوران جوانی‌اش که با دیدن وی بعد از سال‌ها در پیری شعر معروف «حالا چرا» را سروده، گفته است.

شعر معروف آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

ماجرا به دیر کردن در یک قرار عاشقانه مربوط می شود. در روایت گفته شده، شهریار درمورد ماجرای سرودن این شعر گفته است: در سال ۱۳۰۹ که فردی درباری دختر مورد علاقه‌ام را از چنگم به درآورد و مرا پس از پانزده روز بازداشت، به نیشابور تبعید کردند، شب‌ها که تنها می‌شدم، گریه سر می‌دادم و با خدایم راز و نیاز می‌کردم. شبی‌ در زیر سنگی‌ آرمیده بودم و غرق فکر بودم که آهنگ دلنشین این آیه به گوشم رسید: «یستعجلونک بالعذاب ولن یخلف الله وعده» یعنی «از تو به شتاب عذاب می‌طلبند و خدا هرگز وعده خود را خلاف نمی‌کند».

بیشتر بخوانید:  زندگینامه محمدرضا شفیعی کدکنی

بعد از دو هفته دوستانم به نیشابور آمدند و خبر سکته آن شخص درباری را به من دادند. مرا به تهران بردند و در بیمارستان بستری‌ام کردند. همان‌جا بود که دختر مورد علاقه‌ام خود را به بالینم رساند و من در حالی که از سوز تب می‌سوختم، شعر معروف «حالا چرا» را ساختم.

شعر زیبای استاد شهریار آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

متن کامل شعر «حالا چرا»

آمدی، جانم به قربانت، ولی حالا چرا؟

بی‌ وفا، حالا که من افتاده‌ ام از پا چرا؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل، این زودتر می‌ خواستی، حالا چرا؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام، فردا چرا؟

نازنینا، ما به ناز تو جوانی داده‌ ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن، با ما چرا؟

وه که با این عمرهای کوته بی‌ اعتبار

اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟

بیشتر بخوانید:  زندگی نامه ناصر خسرو قبادیانی

شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین، جواب تلخ سر بالا چرا؟

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

اینقدر با بخت خواب‌ آلود من لالا چرا؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌ کند

در شگفتم من نمی‌ پاشد ز هم دنیا چرا؟

در خزان هجر گل، ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود، غوغا چرا؟

شهریارا بی‌ حبیب خود نمی‌ کردی سفر

این سفر راه قیامت می‌ روی تنها چرا؟

 

منبع: بیتوته

مطلب پیشنهادی

چند داستان قضاوت اشتباه

داستان درمورد قضاوت اشتباه داستان درباره قضاوت نادرست داستانهای بسیار زیبا درمورد زود قضاوت نکردن …